خبری خوش که زندگی را دگرگون میکند
خانهٔ گمشده
داستانی دربارهٔ پدر بزرگ، خیانت بزرگ و تبعید به بیابان — و وارث حقیقی که راه بازگشت به خانه را گشود.

فصل ۱
پدر بزرگ و پادشاهی باشکوه او
در همان آغاز، پیش از آنکه زمان پدید آید، جهان تهی نبود. در آغاز، پدر و پادشاه مقدّس وجود داشت. او از شرافتی مطلق و انکارناپذیر، پاکی بینقص و عشقی بزرگ برخوردار بود. با کلام توانای خود، خانۀ بزرگ - آسمان و زمین - را برافراشت و پادشاهی امن خود را در آن برقرار ساخت.

از این پدر بزرگ است که هر پدری حقیقی بر روی زمین سرچشمه میگیرد. خدا انسان را - مرد و زن - آفرید و لطفی بزرگ نمود: او ایشان را در نَسَب خود نوشت و اجازه داد تا نام او را بر خود نهند. ایشان نه بنده و نه مزدور، بلکه فرزندان مشروع و وارثان خانۀ بزرگ بودند.

پدر ایشان را به جامههای شاهانۀ شرافت خود پوشاند، زیر سایبان خود درآورد و حقّ نشستن بر سر سفرهی خود را به ایشان بخشید. در حضورش ترسی، بیماری، رسوایی و مرگی نبود. سایبان پدر مقدّس، محافظتی مطلق برای ایشان تضمین میکرد: هیچکس در تمام هستی جرأت نمیکرد دست خود را بر کسی بلند کند که نام بزرگ پدر را بر خود داشت. مردمان میدانستند که کیستند، به کدام خانه تعلّق دارند و آن نیروی شکستناپذیری که پشت سرشان ایستاده چیست. در خانۀ پدر، سفره همیشه برای همگانی که نام او را بر خود دارند، گسترده است.

فصل ۲
خیانت بزرگ و تبعید از خانه
اما در پادشاهی، دشمنی پدیدار گشت - روحی یاغی و نیرومند. او به شرافت فرزندان رشک برد و با دروغی که نام پدر را خوار میساخت، خود را به ایشان رساند: «شما به سایبان و قوانین او نیازی ندارید. خودتان میتوانید مانند خدایان شوید - میراث را برگیرید، از زیر دست او بیرون روید و خود تصمیم بگیرید که نیکی و بدی چیست.»

و انسانها جنایتی هولناک مرتکب شدند. این خطا نبود، بلکه خیانتی آگاهانه به حامی خود و پیمانشکنی با پدر خویش بود. وفاداری را شکستند، به دشمن باور آوردند و به خدا پشت کردند و خود را به رسواییای بزرگ و نابخشودنی آلوده ساختند.

از آنجا که خدا پادشاه مقدّس است، عدالت او شورش و ناپاکی را برنمیتابد. پیمان وفاداری گسسته شد. انسانها حقّ خود را برای فرزندِ خانه خوانده شدن از دست دادند و بیحامی در تاریکی - در بیابانی خصمانه و نازا - رها شدند. در همان دم، جامههای شرافتشان به ژندههای رسوایی مبدّل گشت. گناه نه تنها ایشان را از پدر دور ساخت، بلکه طبیعتشان را نیز آلوده و مسموم کرد. از وارثانی زنده، به تبعیدیانی مرده از نظر روح تبدیل شدند.

در آن روزهای باستانی، نگهبانان از آسمانها فرود آمدند—ارواح قدرتمندی که برای نظارت بر زمین منصوب شده بودند. اما آنها نیز به وسوسه دشمن تسلیم شدند، پست خود را ترک کردند و دختران انسانها را به همسری گرفتند، به مردم جادوگری، پیشگویی و پرستش اجرام آسمانی را آموختند و نسلی از غولها را به وجود آوردند. و اگرچه نگهبانان بعداً دستگیر و تا روز داوری بزرگ زندانی شدند، یاد آنها در افسانههای ملتها باقی ماند. این نگهبانان سقوط کرده به خدایان دروغین برای قبایل تبدیل شدند—بعل، عشتار، داجون، مردوک و هزاران نام دیگر که بتپرستان قربانیها، حتی قربانیهای انسانی، به آنها تقدیم کردند. بدین ترتیب تمام ادیان بتپرستی بیابان متولد شدند، جایی که دشمن خدایان خود را بر مردم قرار داد تا به جای پدر حقیقی به آنها خدمت کنند.

در بیابان، دشمن انسانها را به اسارت گرفت. انسانها که از پدر یگانه و حفاظت او محروم شده بودند، وحشی گشتند. به جای خانۀ بزرگ پدر، خانهها و طایفههای کوچک زمینی خود را بنا نهادند. برای بقا به جنگهایی سخت با یکدیگر پرداختند، خون ریختند، کینهتوزی را فزونی بخشیدند و رسوایی را از نسلی به نسل دیگر منتقل کردند.

و هنگامی که تبعیدیان در بیابان مردند، ارواحشان بدنهایشان را ترک کردند، اما نمیتوانستند به پدر مقدس نزدیک شوند. آنها به گناه آلوده شده بودند و هیچ ناپاکی نمیتواند به حضور او وارد شود. اما آنها نمیتوانستند در بیابان بمانند، زیرا بیابان دنیای بدنهای زنده است و روح انسان جاودانه است. و سپس خود را در قدرت دشمن یافتند—در مکانی که مردم آن را شِئول، دنیای زیرین، قلمرو مردگان، جهنم مینامند. این خدا نبود که آنها را با خشم به آنجا فرستاد. این پایان طبیعی راهی بود که خودشان انتخاب کرده بودند: با رد منبع حیات، خود را در تاریکی یافتند، جایی که نه حفاظت پدر وجود دارد و نه نور حضور او. در آنجا منتظر داوری بزرگ بودند، زمانی که پادشاه خواهد آمد تا زندهها و مردهها را داوری کند. اما تا آن روز، آنها اسیر دشمن بودند، زیرا خارج از پوشش پدر نجاتی نیست.

ما عادت کردهایم که درباره مرگ به نرمی صحبت کنیم: «او اکنون در آسمان است»، «او فرشته شده است»، «آنجا همه چیز خوب است». اما اگر کسی به عنوان تبعیدی از زندگی رفته باشد، بدون بازگشت به زیر پوشش پدر بزرگ، آنگاه قبر به دری به خانه تبدیل نمیشود. خویشاوندان زمینی ممکن است بر سر قبر گریه کنند، اما نه پدر، نه برادر، و نه بزرگان نمیتوانند کسی را از مرگ و داوری آینده محافظت کنند. گناه فقط یک اشتباه نیست، بلکه خیانت به شاه است و بدون پاکسازی ننگ، شخص تحت قدرت بیابان باقی میماند، در انتظار روزی که باید در برابر شاه قانونی حاضر شود.

شر در بیابان چنان سریع رشد کرد که قلب پدر شکست. مردم خشونت را افزایش دادند و زمین از خون پر شد. سپس پدر بزرگ گفت: «پایان هر جسمی به حضور من آمده است.» او طوفانی فرستاد تا پلیدی را از چهره زمین بشوید. اما او یک مرد صالح — نوح — و خانوادهاش را نجات داد. هشت نفر وارد کشتی شدند و از قضاوت نجات یافتند. بدین ترتیب پدر نشان داد: حتی زمانی که او قضاوت میکند، او بقایای وفاداران را حفظ میکند تا نسل جدیدی آغاز کند. از نوح نسلهای همه مردم روی زمین پدید آمدند.

اما حتی پس از طوفان، مردم به وفاداری نیاموختند. آنها در دره شنعار گرد آمدند و گفتند: «بیایید برای خود شهری و برجی تا آسمان بسازیم تا برای خود نامی بسازیم، مبادا که بر روی زمین پراکنده شویم.» آنها میخواستند بدون پدر، شرف خود را تثبیت کنند، خانه خود را به جای خانه بزرگ بسازند. سپس خدا زبانهایشان را مخلوط کرد و آنها از فهمیدن یکدیگر بازماندند و آنها را به سرزمینهای مختلف پراکنده کرد. اما شرارت کاهش نیافت، ملتها و قبایل دشمنی را ترک نکردند و دشمن خوشحال شد، وقتی دید که برادر شمشیر بر برادر بلند میکند. اما در این پراکندگی، وعدهای برای آینده نهفته بود: روزی پدر تبعیدیان پراکنده را در یک قوم جدید گرد خواهد آورد، جایی که نه یونانی، نه یهودی، نه بربر، نه سکایی، نه ترک، نه آذربایجانی، نه عرب، نه کرد، نه فارس، نه پشتون، نه پاکستانی، نه آفریقایی، نه اروپایی وجود خواهد داشت — بلکه همه در مسیح، فرستاده پدر، یکی خواهند بود. خون پادشاه مرزها را خواهد شست و کسانی که قرنها یکدیگر را کشتهاند، به عنوان برادران بر یک میز خواهند نشست. اما این وعده مانند بذری بود که در زمین افکنده شده بود. قرار بود تنها زمانی جوانه بزند که وارث حقیقی به بیابان فرود آید. تا آن زمان — قرنها دشمنی، خونریزی و اشتیاق برای خانه از دست رفته.

دشمن به هر طایفه همان دروغ را زمزمه میکند: «شرافت تو در نیروی دست توست. امنیت تو در خون دشمنانت است.» امّا این دام است. خون، خون را فرا میخواند و کینهتوزی هرگز پایان نمیپذیرد. بیابان گسترش مییابد.

امّا هیچ خاندان زمینی، هیچ طایفه یا عشیرهی نیرومندی نتوانست ایشان را از مرگ محافظت کند. خانوادهی زمینی نیرومند است، امّا در برابر گور و داوری ابدی خدا ناتوان است. در اعماق قلب هر تبعیدی، حسرت نام از دست رفته و ترس از روزی که باید در برابر پادشاه قانونی حاضر شوند، باقی ماند.

در زمانهای قدیم در میان وفاداران به پدر مردی بود به نام ایوب — نام او به معنای «تحت تعقیب»، «راندهشده» است. او درستکار بود، اما دشمن نتوانست چنین افتخاری را تحمل کند و اجازه خواست تا او را بیازماید. در یک روز، ایوب همه چیز را از دست داد: فرزندان، اموال، سلامت، دوستان. اما او از پدر روی برنگرداند و گفت: «او مرا خواهد کشت — اما من امیدوار خواهم بود. من میدانم که نجاتدهندهام زنده است.» ایوب اولین ثمره خدا شد — انسانی که از طریق رنج مصونیت در برابر شر به دست آورد، تقدسی که هیچ دشمنی نمیتواند آن را بدزدد. بدینسان پدر نشان داد: او کار خود را بر زمین به انجام خواهد رساند و مردمی را آماده خواهد کرد که تا پایان پایدار بمانند. ایوب پیشگویی درباره کسی بود که بیش از همه تحت تعقیب خواهد بود — و از طریق رنجهای او تمام جهان نجات خواهد یافت.

فصل ۳
وفاداری پادشاه: پیمان خون و پیامبران
امّا پدر بزرگ از نام خود دست نکشید و آفریدههای خود را به دشمن واگذار نکرد. قدّوسیت او خواهان داوری عادلانه برای خیانت بود، امّا عشق او راهی برای بازگرداندن تبعیدیان و پاککردن رسوایی ایشان میجست.

او جستجوی قانونی خود را در تاریخ آغاز کرد و با ابراهیمِ عادل، پیمانی مقدّس - قراردادی خونین - بست. خدا در میان بیابان، قومی خاص برای خود برگزید - اسرائیل. خدا از طریق این قوم، شریعت خود را داد و آشکارا نشان داد که چه چیز پاک و نجیب است و چه چیز انسان را آلوده میسازد. فرمان داد تا خیمهی خود را در میانشان برپا کنند و نظام قربانی را ایجاد نمایند: خون حیوانات پاک، گناهان قوم را به طور موقت میپوشاند تا ایشان، با وجود آلودگی به رسوایی، بتوانند به سایبان او نزدیک شوند.

اما پیش از آنکه قانون را بدهد، پدر قدرت رهایی خود را آشکار کرد. فرزندانش در بردگی فرعون — حامی دروغینی که پسران دیگران را تصاحب کرده بود — رنج میبردند. سپس پادشاه بزرگ خدایان مصر را زد و در شب آخر نشانهای از نجات — عید فصح — داد. هر خانواده باید برهای پاک را قربانی کرده و خون آن را بر سر درها بمالند. فرشته مرگ این خون را میدید و میگذشت. این پیشنمونهای بود: قرنها بعد بره حقیقی خون خود را خواهد ریخت تا سپر ابدی برای همه کسانی باشد که درهای قلب خود را با آن بپوشانند.

و هنگامی که خون بره آنها را محافظت کرد، پدر بزرگ قوم خود را با دستی قدرتمند و بازویی کشیده از مصر بیرون آورد. او دریای سرخ را در برابر آنها شکافت و آنها بر زمین خشک گذشتند، در حالی که آبها بر تعقیبکنندگانشان بسته شد. او آنها را از بیابان هولناک با ستونی از ابر در روز برای محافظت از گرما و ستونی از آتش در شب برای روشنایی و نشان دادن راه هدایت کرد.

در کوه سینا او با آنها پیمان بست و لوحهای خود را به آنها داد — قانون شرف، تا بدانند چه چیزی پدر را خوشنود میکند و چه چیزی نام او را نجس میسازد. او آنها را با نان آسمانی تغذیه کرد و از سنگ آب نوشاند. و هنگامی که زمان فرا رسید، آنها را به سرزمین موعود برد — سرزمینی که با شیر و عسل جاری است. آنها آن را نه با قدرت دست خود، نه با تعداد جنگجویان خود، بلکه با قدرت خدا فتح کردند، زیرا خود خداوند برای آنها جنگید.

از این قوم داوران بزرگی به دنیا آمدند، مانند شمشون، مردی که از خداوند نیرویی فراطبیعی دریافت کرد تا دشمنان اسرائیل را درهم بشکند. او نذیرا بود، از بدو تولد به پدر وقف شده بود و روح خداوند بر او نازل میشد و او را شکستناپذیر میکرد. او به تنهایی، با قدرت خدا، تمام لشکرهای فلسطینیان را شکست میداد و مردم را در ترس از قدرت اسرائیل نگه میداشت. اما قلب شمشون فریب زیبایی زنی بیگانه به نام دلیله را خورد. او راز او را کشف کرد: منبع قدرت او در عضلاتش نبود، بلکه در وفاداری به نذری بود که با موهای بلندش مهر شده بود. و هنگامی که وفاداریاش را شکست و اجازه داد موهایش را کوتاه کنند، روح خداوند از او دور شد و او مانند دیگر مردان ضعیف شد. فلسطینیان او را گرفتند، چشمانش را درآوردند و او را مجبور کردند که در زندان مانند بردهای غله آسیاب کند. اما در لحظه مرگ، شمشون توبه کرد و خداوند قدرتش را به او بازگرداند: او معبد خدای دروغین داجون را بر سر هزاران دشمن فرو ریخت و خود نیز کشته شد، اما پیروزی نهایی بر دشمنان اسرائیل را به دست آورد. داستان شمشون برای تمام قوم هشداری شد: بدون وفاداری به پدر، حتی بزرگترین قدرت به خاک تبدیل میشود، اما حتی توبه آخر نیز میتواند افتخار را بازگرداند و پیروزی به ارمغان بیاورد.

از این قوم پادشاهان نیرومند — داوود، سلیمان — و پیامبران مقدس متولد شدند که قرنها در میان خیانتها به پدر وفادار ماندند و اراده او را اعلام کردند. تمام این تاریخ آمادهسازی بود: قومی که توسط خدا از بیابان هدایت شد، باید نمونهای از خروج بزرگتر میشد — خروج تمام بشریت از بردگی دشمن به خانه ابدی پدر از طریق خون بره حقیقی.

خدا در میان این قوم، در طول قرنها پیامبران - فرستادگان وفادار خود - را برانگیخت. پیامبران ارادهی پادشاه را اعلام میداشتند، خیانتهای مردم را آشکار میساختند و وعدۀ بزرگ پدر را میرساندند: «روزی خواهد آمد که خودِ پادشاه به بیابان فرود خواهد آمد. او مسحشدۀ خود، مسیح را خواهد فرستاد. او کفالت خونین شما را به جا خواهد آورد، قدرت دشمن را در هم خواهد شکست، رسوایی قوم را خواهد شست و فرزندان گمشده را به سوی سفرهی خود باز خواهد گرداند.» مردم قرنها با این امید زیستند.

نسلها گذشتند. امپراتوریها یکی پس از دیگری آمدند و رفتند. برخی پیامبران مردند، و دیگران دیگر نیامدند. به نظر میرسید که آسمان خاموش شده است. اما وعده فراموش نشده بود. مردم همچنان منتظر مسیح موعود بودند — او که خواهد آمد و تمام آنچه را که پدر وعده داده بود، به انجام خواهد رساند. و همه اینها تنها سایهای از آینده بود. ایوب به او اشاره میکرد. بره عید فصح به او اشاره میکرد. خروج از مصر به او اشاره میکرد. قربانیها بر مذبح به او اشاره میکردند. قانون و پیامبران به او اشاره میکردند. داورانی که بر اسرائیل حکم میراندند به او اشاره میکردند. داوود و پادشاهان موعود به او اشاره میکردند. تمام راههای انسانها به بنبست میرسید. نه قانون میتوانست تبعیدشدگان را به خانه بازگرداند. نه قربانیهای حیوانات میتوانستند وجدان آنها را برای همیشه پاک کنند. نه پیامبران میتوانستند شرم مردم را برطرف کنند. نه پادشاهان میتوانستند مرگ را شکست دهند. خود وارث نیاز بود. کسی که تنها میتوانست دست انسان را بگیرد و او را به پدر بازگرداند نیاز بود. بنابراین تمام تاریخ منتظر او بود. و وقتی زمان مقرر فرا رسید، وعده تحقق یافت...

فصل ۴
وارث حقیقی به بیابان فرود میآید
چون زمان مقرّر فرا رسید، وعده تحقّق یافت. پدر، کسی را فرستاد که دل و تابش جلال او بود - پسر یگانۀ خود، **بیهمتاترین**، پادشاه مشروع حقیقی و برادر بزرگتر ما.

او تخت شرافت را رها کرد، به بیابانِ آلوده فرود آمد و بهسان انسانی زاده شد - عیسی، همان کسی که بسیاری از اقوام او را با نام عیسی میشناسند، امّا داستان حقیقیاش به طور کامل نقل نشده است. او در میان تبعیدیان رشد یافت، امّا هیچ اثری از رسوایی بر او نبود. او وفاداری مطلق خود را به پدر حفظ کرد. عیسی قدرت پادشاهی حقیقی را به نمایش گذاشت: به عناصر فرمان داد، بیماریهای ملعون را شفا بخشید، مردگان را زنده کرد و به زور، دیوها را بیرون راند و مردم را از چنگال دشمن رهانید. او آشکارا اعلام کرد: «زمان فرا رسیده است. پادشاهی خدا به بیابان بازگشته است. وفاداری خود را تغییر دهید، از خیانت خود توبه کنید، دشمن را رها کنید و به زیر سایبان پدر بازگردید.»

او به کوهی برآمد و شریعت پادشاهی خود را اعلام کرد. او نه مانند علمای دین، بلکه چون کسی که دارای اختیار است سخن میگفت. فرمود: «شنیدهاید که به گذشتگان گفته شده: چشم در برابر چشم، دندان در برابر دندان. امّا من به شما میگویم: دشمنان خود را دوست بدارید، به کسانی که شما را نفرین میکنند برکت دهید و برای آزاردهندگان خود دعا کنید. آنگاه به راستی فرزندان پدر خود خواهید بود.» این سخنان، هر آنچه را که مردم از شرافت و کینهتوزی میدانستند، زیر و رو کرد.

امّا رهبران طوایف زمینی، که از غرور به خانههای کوچک خود کور شده بودند، و خودِ دشمن، از اختیار مشروع او نفرت داشتند. تصمیم گرفتند وارث را بکشند تا بیابان را برای همیشه از آنِ خود کنند.

فصل ۵
بزرگواری وارث
روزی زنی را نزد او آوردند. او را در هنگام زنا گرفته بودند. بر اساس شریعت، چنین کسانی سنگسار میشدند. متّهمان، او را نیمهبرهنه و در میان رسوایی، در برابر جماعت قرار دادند و به عیسی گفتند: «ای استاد، شریعت فرمان میدهد که چنین زنی سنگسار شود. تو چه میگویی؟» میخواستند او را در سخن گیر کنند تا نزد بزرگان متّهمش سازند. امّا عیسی شتاب نکرد. او سکوت کرد و با انگشت خود بر زمین چیزی مینوشت. سپس سر بلند کرد و فرمود: «هرکس از میان شما که هرگز شرافت خود را در پیشگاه خدا آلوده نکرده است، نخستین سنگ را بر او بیندازد.» و دوباره سر خم کرد. یکی پس از دیگری، از بزرگان گرفته تا آخرین تماشاچی، همگی پراکنده شدند. تنها عیسی و آن زن باقی ماندند. او پرسید: «متّهمانت کجا هستند؟ هیچکس تو را محکوم نکرد؟» زن چشمان خود را بلند کرد - و دید که در اطراف کسی نیست. جز او. صدایش لرزید و به سختی زمزمه کرد: «هیچکس، آقا... هیچکس.» و آنگاه عیسی سخنانی گفت که هنوز بر فراز هر یک از ما طنینانداز است: «من نیز تو را محکوم نمیکنم. برو و دیگر شرافت خود را آلوده مکن.» او گناه را توجیه نکرد. امّا او رسوایی آن زن را با بزرگواری خود پوشاند، زیرا میدانست: به زودی خودش بهای رسوایی او را خواهد پرداخت.

در بیابان، مردمی بودند که به بیماری جذام مبتلا بودند - بیماریی هولناک که انسان را ناپاک میساخت. ایشان را از خانهها بیرون میکردند، به تنهایی زندگی میکردند و از دور فریاد میزدند: «ناپاکم! ناپاکم!» تا کسی به ایشان نزدیک نشود. روزی یک جذامی به عیسی نزدیک شد. جماعت از وحشت به عقب خزیدند. او در همان فاصله، به روی خاک زانو زد، زیرا جرأت نزدیکتر شدن نداشت. و فریاد زد - خشدار، ناامیدانه، چون کسی که جز امید چیزی برایش نمانده: «آقا! اگر بخواهی - میتوانی! مرا پاک کن!» و آنگاه عیسی کاری نکردنی کرد. او پس نکشید. دست دراز کرد و به آن جسمِ در حال گندیدن دست زد. او به کسی دست زد که سالها بود هیچکس به او دست نمیزد. و فرمود: «میخواهم. پاک شو.» و جذام فوراً از او زدوده شد. پادشاه حقیقی از ناپاکی ما نمیهراسد. پاکی او از هر پلیدیای نیرومندتر است.

در شهری، مردی به نام زَکّای زندگی میکرد. او برای اشغالگران رومی مالیات جمعآوری میکرد و از قوم خود سود میبرد. همشهریانش او را خائن به خاندان و دزد میشمردند. هیچکس به او دست نمیداد، هیچکس با او بر سر سفره نمینشست. هنگامی که عیسی از شهرش میگذشت، زَکّای desperately (با اشتیاق تمام) میخواست او را ببیند. امّا او کوتاهقامت بود و جماعت همچون دیواری سخت. هیچکس به او راه نمیداد. آنگاه این مرد ثروتمند اما عمیقاً تحقیرشده، به پیش دوید و از آبروی خود گذشت و چون پسری بچّه، از درخت توت بالا رفت. عیسی به درخت رسید، نگاه خود را بلند کرد و او را دید. او را نه به عنوان یک خائن، بلکه به عنوان یک پسر گمشدهی ابراهیم دید. و بر سرِ جماعت فریاد زد: «زَکّای، زود باش پایین بیا. امروز باید در خانهی تو باشم.» جماعت به غرغر پرداخت: «او به خانهی یک گناهکار رفت!» امّا عیسی زیر سقف او وارد شد. و چیزی در دل زَکّای شکست. زَکّای برخاست. صدایش گرفت، با صدای بلند و بیتوجه به نظر مردم گفت: «آقا! نیمی از داراییام را به فقرا میدهم! و اگر از کسی ستم کردهام، چهار برابر باز میگردانم! سوگند!» عیسی پاسخ داد: «امروز نجات به این خانه آمد، زیرا او نیز پسر ابراهیم است.» اینچنین پادشاه، شرافت را به کسی بازگرداند که همگان از او روی گردانده بودند.

روزی یک فقیه از او پرسید: «همسایهی من کیست که باید او را از خود بدانم؟» عیسی با مثلی پاسخ داد. شخصی از اورشلیم به اریحا میرفت و به دست دزدان افتاد. او را برهنه کردند، زدند، زخمی کردند و برای مردن رها ساختند. همان راه، کاهنی - از قبیلهی لاوی، نگهبان شریعت - میگذشت. پیکر را دید و از کنارش گذشت. لاویای، خدمتگزار معبد، آمد - ایستاد، نگریست و او نیز از کنار گذشت. سرانجام، یک سامری ظاهر شد. شنوندگان به خود پیچیدند. سامریان تحقیر میشدند، ناپاک و بیگانه شمرده میشدند. امّا همین سامری بود که چون مجروح را دید، دلش به رحم آمد. زخمهایش را با روغن و شراب شستشو داد و بست، بر الاغ خود نشاند، به مهمانخانهای برد و به صاحبخانه پرداخت: «مواظبش باش، و اگر بیشتر خرج کردی، در راه بازگشت میپردازم.» عیسی از فقیه پرسید: «به نظر تو، کدام یک از این سه، همسایۀ آن مجروح بود؟» او نتوانست بگوید «سامری» و گفت: «کسی که به او رحم کرد.» عیسی فرمود: «برو و تو نیز چنین کن.» اینچنین پادشاه اعلام کرد که در پادشاهی او، خویشاوندی با خون تعیین نمیشود، بلکه با رحمت تعیین میگردد.

روزی مردی به نام یائیر، یکی از بزرگان کنیسه، به سوی عیسی دوید. مردم مقابلش راه میبستند، امّا اکنون او به جایگاه خود نمیاندیشید. به پای عیسی افتاد و در حالی که نفسنفس میزد، گفت: «دخترم... در حال مرگ است... بیا، دست بر او بگذار - تا زنده بماند!» عیسی به دنبال او رفت. جماعت او را از هر سو میفشرد. در راه، خادمانی رسیدند و به آن بزرگ گفتند: «دخترت مُرد. استاد را بیهوده زحمت مده.» یائیر ایستاد. نور از چشمانش محو شد. امّا عیسی، بیاعتنا به پیامآوران، به او گفت: «مترس. تنها به من توکّل کن.» چون به خانه رسیدند، ناله و شیون برپا بود. ندبهگرانِ اجیر شده با صدای بلند میگریستند، زنان جامه بر تن میدریدند، نینوازان آهنگ عزا مینواختند. مرگ از پیش زیر آن سقف وارد شده بود. عیسی گفت: «چرا گریه میکنید؟ دختر نمرده است - او خوابیده است.» ندبهگران به رخسارش خندیدند: «خوابیده؟ مگر نمیشناسی - او مُرده است!» آنگاه همگان را از خانه بیرون راند. تنها پدر، مادر و سه شاگرد خود را برداشت. به اتاقی که پیکر کوچک و بیحرکت بر بستر افتاده بود، وارد شد. چنان سکوتی حکمفرما بود که صدای هقهق مادر را که خود را مهار میکرد، میشنیدند. او نزدیک رفت، دست دختر را گرفت - سرد و بیجان - و گفت: «تالیفا کوومی»، یعنی «دختر، به تو میگویم - برخیز.» و دختر چشمانش را گشود. بر بستر نشست. برخاست. در اتاق راه رفت. دوازده سال داشت. عیسی گفت: «به او غذا دهید»، گویی تازه از خوابی طولانی بیدار شده است. پدر و مادر نتوانستند کلمهای بر زبان آورند. به دختر خود نگاه میکردند و چشمانشان باور نمیکرد. امّا عیسی از خانه بیرون رفت و بیابان دانست که حتی گور نیز در برابر ندای پادشاه حقیقی ناتوان است.

روزی قایق عیسی به ساحل سرزمین جَدَریان رسید. به محض آنکه بر خشکی گام نهاد، از غارهایی که مردگان در آن دفن میشدند، مردی به سرعت بیرون دوید. او جامهای بر تن نداشت، بدنش پر از زخم بود - خود را با سنگ میزد. بستگانش میخواستند او را با زنجیر و بند ببندند، امّا او آنها را چون نخ میگسست. شب و روز در قبرها و کوهها فریاد میزد. دشمن درونش ساکن شده بود و بیوقفه او را عذاب میداد. چون عیسی را دید، به سوی او دوید. شاگردان به پاروها چنگ زدند و به عقب خزیدند. امّا آن دیوزده به زانو در افتاد - امّا این سجده نبود، بلکه عذابی بود. از درونش صدایی ناآشنا به انسان فریاد کشید: «از من چه میخواهی، ای عیسی، پسر خدای متعال؟ تو را به خدا سوگند میدهم - مرا عذاب مده!» عیسی به آرامی پرسید: «نام تو چیست؟» و صدا پاسخ داد - چون همسرایی، گویی هزاران تن سخن میگویند: «نام من لژیون است، زیرا تعداد ما بسیار است.» در نزدیکی، گلّهای خوک در کوهستان میچرید. ارواح پلید التماس کردند: «ما را از این سرزمین بیرون مفرست - ما را به خوکها بفرست.» عیسی یک کلمه فرمود: «بروید.» و بیرون رفتند. گلّه - حدود دو هزار سر - از پرتگاه به پایین غلطید و به دریا انداخته شد. چوپانان به شهر دویدند و آنچه رخ داده بود را بازگفتند. مردم بیرون آمدند تا ببینند. آن مرد دیوزده را دیدند - نشسته بر پای عیسی، پوشیده و به هوش کامل. کسی که زنجیرها نمیتوانستند ببندندش، اکنون عشق او را در بند کشیده بود. و مردم ترسیدند - و از عیسی خواستند که برود. برایشان دیدنِ مردی آزاد، ترسناکتر از دیدنِ دیوزده بود. امّا عیسی به آن بهبودیافته فرمود: «به خانهی خود، نزد کسانت برو و آنچه را خدا برایت کرده است، برایشان بازگو کن.» و او رفت و در سراسر ناحیهی دهشهر، آن را بازگو کرد. اینچنین پادشاه نشان داد که دشمن در برابر کلام او هیچ قدرتی ندارد.

بار دیگر به شاگردان فرمان داد تا از دریاچه عبور کنند و خود بر کوهی ماند تا دعا کند. شب هنگام، بادی سخت برخاست. امواج به قایق میکوبید و حتی ماهیگیران کارآزمودهای که این دریاچه را از کودکی میشناختند، دریافتند که در حال غرق شدن هستند. با آخرین نیرو پارو میزدند، امّا باد مخالف بود و آب از کنارهها به درون میریخت. ناگاه در پاس چهارم شب، میان سه تا شش بامداد، پیکری را دیدند که بر روی امواج راه میرود. و از وحشت فریاد زدند: «شبح!» امّا صدایی آشنا شنیدند: «من هستم. مترسید.» پطرس، که همچنان میلرزید، پاسخ داد: «آقا! اگر تویی - به من فرمان ده تا بر روی آب به سوی تو بیایم.» عیسی فرمود: «بیا.» پطرس از کنار قایق گام نهاد. یک قدم برداشت. دوم. آب او را نگاه داشت. امّا وزش تازهای از باد آمد، او نگاه خود را از استاد برداشت، ترسید و شروع به غرق شدن کرد. و فریاد زد - چون ماهیگیری غرقشونده که درک میکند ژرفا به ایمان او اعتنا ندارد: «آقا! مرا نجات ده!» عیسی دست دراز کرد، او را گرفت و گفت: «ای کمایمان! چرا شک کردی؟» به قایق درآمدند. و در همان دم، باد فروکش کرد. امواج چون سگانی که به پای صاحب خود میخوابند، آرام گرفتند. شاگردان در میان قایق به زانو درافتادند و به یکدیگر نگریستند و باور نمیکردند آنچه را دیدهاند. گفتند: «به راستی تو پسر خدایی.» اینچنین پادشاه نشان داد که بیابان - باد و دریا، هرج و مرج و ورطه - همگی فرمانبردار او هستند.

روزی عیسی با سه شاگرد نزدیک خود به کوهی بلند صعود کرد. در آنجا، در حین دعا، ظاهر او تغییر کرد: چهرهاش مانند خورشید درخشید و لباسهایش مانند نور سفید شد. موسی و الیاس ظاهر شدند — خود شریعت و پیامبران — و با او درباره خروجش در اورشلیم صحبت کردند. تمام تاریخ بیابان شهادت داد: این مرد پادشاه است. از ابر صدای پدر آمد: «این است پسر محبوب من. او را بشنوید!» شاگردان از ترس به صورت افتادند، اما عیسی به آنها دست زد و گفت: «برخیزید، نترسید.» آنها هرگز این لحظه را فراموش نخواهند کرد، زیرا دیدند: پادشاهشان بهطور داوطلبانه از کوه جلال به دره مرگ پایین میآید تا قوم خود را نجات دهد.

همو بود که مَثَل پسر گمشده را بیان کرد که در دل میلیونها نفر جای گرفت. دربارهی جوانی که سهم میراث خود را خواست، پدر را بیحرمت کرد و به سرزمینی دور رفت و همهچیز را تا آخرین دینار به باد داد. و اینکه چگونه با جامههای ژنده بازگشت و انتظار مجازات داشت، امّا پدر به سویش دوید و او را بوسید. عیسی میخواست بدانیم که پدر ما چنین است. عشق او از ترس ما تندتر میدود.

روزی او وارد معبد اورشلیم شد — خانه پدرش. اما به جای دعا، بازاری دید که در آن کاهنان از فقرا سود میبردند. در دفاع از حرمت پدر، او شلاقی از طناب ساخت و تاجران را بیرون راند و میزهایشان را واژگون کرد: «خانه من خانه دعا نامیده خواهد شد، اما شما آن را به غار دزدان تبدیل کردهاید!» نابینایان و لنگان به سوی او در حیاط آمدند و او آنها را شفا داد. بدینگونه پادشاه نشان داد: او تحمل نمیکند که مکان ملاقات خدا و انسان به ابزاری برای سود تبدیل شود.

عیسی دوستی نزدیک به نام لعاذر داشت. او در دهکده بیتانیه با خواهرانش مارتا و مریم زندگی میکرد. روزی لعاذر به شدت بیمار شد. خواهران پیامآوری نزد عیسی فرستادند: «سرور! آنکه تو دوستش داری بیمار است.» اما عیسی عجله نکرد. یک روز گذشت. سپس روزی دیگر. وقتی که او بالاخره به بیتانیه رسید، لعاذر چهار روز بود که در قبر بود. مارتا به استقبال او دوید. چشمانش از اشک سرخ بود. «سرور! اگر تو اینجا بودی، برادرم نمیمرد...» مریم گریه میکرد. دوستان گریه میکردند. تمام دهکده گریه میکرد. و سپس چیزی شگفتانگیز رخ داد. عیسی اندوه آنها را دید — و خود گریست. آنکه انسان را آفرید، در برابر قبر دوستی ایستاد و بر ویرانی که مرگ به دنیای پدر آورده بود گریست. سپس او به قبر نزدیک شد. این یک غار بود که با سنگی سنگین پوشیده شده بود. او گفت: «سنگ را بردارید.» مارتا ترسید: «سرور... این چهارمین روز است. بدن در حال تجزیه است...» اما عیسی دستور داد سنگ برداشته شود. سکوت حکمفرما شد. سپس او چشمانش را به آسمان بلند کرد و با صدای بلند گفت: «لعاذر! بیرون بیا!» و از تاریکی قبر مردی بیرون آمد. آنکه چهار روز پیش به عنوان مرده گریه کرده بودند. آنکه بدنش در میان مردگان خوابیده بود. لعاذر زنده بیرون آمد. جمعیت از وحشت و شگفتی عقبنشینی کرد. برخی گریه میکردند. برخی به زانو افتادند. زیرا بیابان چیزی را دید که هرگز ندیده بود: صدای وارث حقیقی قویتر از خود مرگ طنینانداز شد. سپس بسیاری فهمیدند: در برابر آنها نه فقط یک پیامبر بود. نه فقط یک معلم. نه فقط یک معجزهگر. در برابر آنها سرور زندگی و مرگ ایستاده بود.

در آخرین شب پیش از دستگیری خود، شاگردان را گرد آورد. حولهای و لگنی از آب برداشت و به شستن پاهای ایشان آغاز کرد - کاری که پستترین خادم در خانه انجام میداد. چون به پطرس رسید، پطرس پاهای خود را پس کشید و نزدیک بود فریاد بزند: «آقا! تو - به من؟! پاهایم را؟ هرگز! میشنوی - هرگز!» امّا عیسی پاسخ داد: «اگر تو را نشویم، از خاندان من نخواهی بود.» او نشان داد که در پادشاهی او، بزرگی در خدمت کردن است و سرور خاندان، کسی است که به همگان خدمت میکند. آنگاه پطرس که هرگز کاری را نیمهکاره نمیگذاشت، فریاد زد: «پس نه تنها پاهایم، بلکه سر و دستهایم را نیز! تمام وجودم را!»

فصل ۶
صلیب: کفالت و پیروزی
در شب آخر، او به باغ جتسیمانی آمد. دانستن که او باید جام را برای شرم انسانیت بنوشد، او به روی خود افتاد و در عذاب دعا کرد تا عرق او مانند قطرات خون شد. او از نزدیکترین شاگردان خود حمایت جست، اما آنها را خوابیده یافت. در ساعت بزرگترین نیاز، آنها خواب بودند. و سپس از تاریکی خیانتکار آمد — یهودا، یکی از دوازده. او که با او نان خورد و پاهای او را شست. یهودا نزدیک شد و او را بوسید — نشانه مقدس برادری که او به سلاح قتل تبدیل کرد. «دوست، چرا آمدهای؟» — پادشاه به آرامی پرسید. او اجازه داد خود را ببندند، زیرا میدانست: تنها به این طریق میتوان شرم همه خیانتها را جبران کرد — یهودا، پطرس، و ما با شما.

بر تپهای بیرون از دیوارهای اورشلیم، پادشاه حقیقی بر صلیبی چوبی مصلوب شد. دشمن شادیکنان پنداشت که پیروز شده است. امّا این داوری بزرگ خودِ خدا بود.

و حتی هنگامی که میخها را بر تنش میکوبیدند، جلادان خود را نفرین نکرد. گفت: «پدر، ایشان را ببخش - زیرا نمیدانند چه میکنند.» برادر بزرگترمان چنین شرافتی را به نمایش گذاشت: در حالی که به دست دشمنان میمیرد، برای ایشان دعا کرد.

عیسی بر روی صلیب، داوطلبانه به عنوان ضامنِ ما قدم پیش نهاد... او به جای شورشیِ ملعون که به خاندان خود خیانت کرده بود، ایستاد. این ناتوانیِ بردای که التماس عفو میکرد نبود. این بهای حماقتِ خودِ ما بود: ما که خود وارثانی بزرگوار بودیم، شرافت خود را به باد دادیم.

اکنون، برای بازسازی موقعیت ما، به واسطهای با نامی بینقص نیاز بود. تمام رسوایی، تمام پلیدیِ خیانت و تمام بدهیِ ناامیدکنندهی بشریت، بر دوش او نهاده شد. او که بیگناه بود، ضربۀ خشم دشمن و غضب عادلانۀ خدا را که برای ما مقرّر بود، بر خود پذیرفت. او خون شاهانۀ پاک خود را ریخت. این خون، رسواییِ خیانتِ ما را یکبار برای همیشه شست، بدهیِ ما را در برابر عدالت باطل ساخت و ما را از بردگی دشمن رهایی بخشید.

در کنار او، دو جنایتکار به صلیب کشیده شدند. یکی از مصلوبین، با دهان خشکیده نفسنفسزنان، از میان دندانهایش به او گفت: «تو پادشاهی، نه؟ پس خودت را نجات بده! و ما را هم!» او درخواست نمیکرد - او تمسخر میکرد. حتی از روی صلیب. دیگری سرش را به سوی عیسی چرخاند و گفت: «از خدا بترس. ما به خاطر اعمالمان به حق محکوم شدهایم، اما او هیچ کار بدی نکرده است.» سپس به چشمان پادشاه نگاه کرد - آخرین کسی که میتوانست او را بشنود. پشت سرش هیچ چیز نبود: نه اعمال نیک، نه زمانی برای جبران، نه حتی یک سکه برای پرداخت زندگیاش. فقط اعتماد. او به سختی سرش را چرخاند - هر حرکت با درد در دستان میخکوب شدهاش همراه بود. و او نفس کشید، نه گفت: «عیسی... به یاد من باش... وقتی به پادشاهیات بازمیگردی...» کلمات از درد درهم میپیچیدند. و پاسخ را شنید: «به راستی به تو میگویم: امروز با من در خانه خواهی بود.» این دزد قبل از همه بزرگان محترم اورشلیم وارد خانه پدر شد - نه با اعمال، بلکه با اعتماد به ضامن.

امّا مرگ نتوانست کسی را که در او گناهی نبود، در بند کشد! در روز سوم، عیسی با بدنی حقیقی، نو و فناپذیر، از مردگان برخاست. او با رستاخیز خود، دشمن را در هم کوبید، کلیدهای زندان مرگ را از او بازستاند و راه بازگشت به خانۀ بزرگ را گشود. او ثابت کرد که او یگانه پیروز و سرورِ جهان است.

به راستی، هرگز چنین پیروزی نبوده و نخواهد بود. او با هراسناکترین دشمنِ همهی زندگان - یعنی مرگ - به نبرد برخاست و آن را مغلوب ساخت. اکنون مرگ ارباب نیست، بلکه اسیری شکستخورده به پای پادشاه حقیقی است.

او ثابت کرد که او تنها فاتح و خداوندگار جهان است. بنابراین، راه دیگری برای بازگشت نیست. هیچ پیامبری مرگ را شکست نداده است. هیچ قدیسی برای گناه جهان پرداخت نکرده است. هیچ فرشتهای انسان را با پدر آشتی نداده است. هیچ نسل زمینی قادر به هدایت انسان از طریق داوری خداوند نیست. تنها عیسی. تنها او از خانه پدر پایین آمد. تنها او زندگی بدون خیانت را زیست. تنها او ننگ ما را بر دوش کشید. تنها او برای ما مرد. تنها او دوباره برخاست. و تنها او میتواند تبعیدی را به دست بگیرد و او را به خانه بازگرداند.

فصل ۷
آغوش پدر، گواهی جماعت و روح توانایی
اکنون پادشاه برخاسته، عفوِ خود را در سراسر بیابان اعلام میدارد. فراخوان انجیل، فراخوانی برای تسلیم، توکلی عمیق و تغییر وفاداری است. انسان باید با تمام دل به مسحشدهی پادشاهی به عنوان ضامن خود توکل کند، در برابر او زانو زند، وفاداری به دشمن را رها کند و به پدر بازگردد.

و در اینجا، مژدهای شگفتانگیز آشکار میشود که تمام قوانین سختِ غرورِ انسانی را در هم میشکند: هنگامی که پسر گمشده، آلوده و پوشیده از رسوایی بازمیگردد، پدر او را بر تخت با طومارهای داوری انتظار نمیکشد. پدر او را از دور میبیند، آبروی ظاهری خود را در برابر مردم حفظ نمیکند و به سوی پسر میدود تا رسوایی او را با عشق خود بپوشاند.

او به گردنش میافتد و او را میبوسد. پسر گریان میگوید: «به نام تو خیانت کردم، شایسته نیستم که پسرت خوانده شوم، مرا دستکم به عنوان مزدور بپذیر.» امّا پدر به دنبال خادم نیست، او پسر خود را بازمیگرداند! و این کار را در برابر دیدگان جماعت خانۀ بزرگ، آشکارا انجام میدهد. پدر نگذاشت حرفش را تمام کند. رو به خادمان کرد و فرمان داد - سریع، شادمانه، و حرف خود را قطع میکرد: «زود باشید! بهترین جامه را - برای او! انگشتر را - به دستش! کفش را - به پایش! این پسر من مرده بود - و زنده شد، گم شده بود - و پیدا شد!» پسر حقّ نشستن بر سر سفرهی پدر را به عنوان حقّ خود بازمییابد. این مطلب در مورد هر دختر گمشدهای نیز صدق میکند. او نه به عنوان کنیز، بلکه به عنوان وارثی بازمیگردد که شرافت او برای همیشه به نام پدر محفوظ است.

چهل روز پس از رستاخیز، عیسی به شاگردان ظاهر شد و به آنان دربارهٔ پادشاهی آموزش داد. هنگامی که در کوه زیتون گرد آمدند، دستان خود را برای برکت بلند کرد و به آسمان صعود کرد. ابری او را از دیدگانشان پنهان کرد. او به خانه بزرگ بازمیگشت تا در دست راست پدر بنشیند. دو فرشته به شاگردان متحیر گفتند: «او به همان شیوهای که او را صعودکننده دیدید، خواهد آمد.» این وداع نبود. این تاجگذاری بود. اکنون پادشاهشان بر جهان فرمانروایی میکند و منتظر است تا همه دشمنان زیر پای او گذاشته شوند. در این میان، او روحالقدس را میفرستد تا قوم خود را از همه گوشههای بیابان جمع کند.

و امروز این دعوت به هر انسانی خطاب شده است.
اما راه بازگشت به خانه با توبه آغاز میشود. توبه تنها پشیمانی از اشتباهات نیست. این اعتراف به خیانت به پادشاه، انصراف از وفاداری به دشمن و بازگشت به زیر پوشش پدر بزرگ است. هیچکس نمیتواند خود را پاک کند. اما هر کسی که با قلبی صادق به پدر بیاید، او را رد نمیکند. اما تنها توبه کافی نیست. برای اینکه پسر بازگشته بتواند در خانه مقدس زندگی کند، پدر معجزه تولد دوباره را انجام میدهد. وقتی فرد به پادشاه عیسی اعتماد میکند، خدا روح مرده او را با روح مقدس خود زنده میکند. او به یک مخلوق جدید، پسر قانونی پدر و وارث پادشاهی او تبدیل میشود.

پس از آنکه انسان دوباره متولد میشود، پادشاه صعود کرده عیسی میخواهد او را با روحالقدس تعمید دهد، با قدرتی از بالا برای شهادت پوشانده شود. روحالقدس دعا به زبانهای دیگر را به عنوان نشانه اولیه این هدیه میدهد و هدایای روحانی را بر اساس اراده خود توزیع میکند تا قوم خدا را بسازد و کار پادشاهی را ادامه دهد. به قدرت او، مؤمنان با شجاعت بشارت را اعلام میکنند، در برابر دشمن ایستادگی میکنند و با وفاداری به پادشاه خود خدمت میکنند.

این برای اولین بار در روز پنطیکاست به تمام جهان آشکار شد. پس از عروج عیسی، روحالقدس همچون زبانهای آتشین از آسمان نازل شد و شاگردان به زبانهای ملل مختلف سخن گفتند. این معجزه بابل معکوس بود. در آنجا، در دشت شنعار، خدا زبانها را مخلوط کرد و مردم را به قبایل متخاصم پراکنده کرد. اما اینجا، روحالقدس شروع به جمعآوری آنها در یک قوم جدید کرد. در این نسل دیگر نه یونانی و نه یهودی وجود دارد، نه قبایل و طوایف متخاصم. خون پادشاه مرزهای پیشین را شست و روحالقدس کسانی را که قرنها با زبان، خون و دشمنی از هم جدا شده بودند، متحد کرد. و در آن روز، حدود سه هزار نفر به خانواده پدر پیوستند.

و به عنوان نشانهای از این عهد جدید، انسان غسل تعمید آب را میپذیرد. در حضور شاهدان، او از میان آب عبور میکند و اعلام میدارد: «من برای زندگی قدیمی در بیابان مردهام و برای زندگی جدید در خانه پدر برخاستهام.» این مهر وفاداری او به پادشاه است که توسط کل جامعه وفاداران به رسمیت شناخته میشود.

اما این دعوت مردم را تقسیم میکند. عفو پادشاه برای همه باز است، اما تنها کسانی را نجات میدهد که به مسیح، مسحشده خدا، وارث قانونی پادشاهی، شخصاً اعتماد میکنند، در برابر او زانو میزنند، وفاداری به دشمن را ترک میکنند و روحالقدس خدا را میپذیرند.

در جهانِ زمینی، انسان همیشه به دنبال حامیِ نیرومندی است که از او حمایت کند. امّا هنگامی که روز داوری بزرگِ خدا فرا رسد، نه پدر، نه برادر و نه بزرگانِ قبیلهات نمیتوانند برای تو ضمانت کنند. هرکس پاسخگوی خیانت خود خواهد بود. در آن روز، تنها وارثِ قانونی، پسرِ پادشاه، میتواند گامی به پیش نهد، در کنارت بایستد و به پدر بگوید: «این مرد از آنِ من است. من ضامن او هستم. بدهی او را با خون خود پرداختم، او تحت حمایت من است.»

آنان که از روی غرورِ تبارِ زمینی خود، از توکل بر مسحشدهی پادشاهی سر باز میزنند، بیضامن ماندن در بیابان را انتخاب میکنند و پایانِ ایشان، داوریِ عادلانه خواهد بود.

همهی کسانی که پادشاه را پذیرفتهاند، گرد هم میآیند - این قومِ نوینِ او و خانوادهی حقیقیِ خداست (جماعتِ مؤمنان). در اینجا دیگر جایی برای خونخواهی، تفرقه و دشمنی میان قبایلِ زمینی نیست. تمامِ جماعتِ مؤمنان، شاهدِ بازسازیِ یکدیگرند، زیرا تمامِ بازگشتکنندگان، یک پادشاه، یک روحالقدس و یک نامِ بزرگِ پدر دارند.

اما بدانید: وقتی که شما سفیر پادشاه میشوید، دشمن به شما اعلان جنگ خواهد کرد. قبیله خودتان ممکن است از شما روی برگرداند، شما را دیوانه بخواند و تبعید کند. شما را به دادگاهها خواهند کشاند، مجبور به انتخاب بین خانواده زمینی و پدر آسمانی خواهید شد. «از کسانی که بدن را میکشند نترسید. اگر دنیا از من نفرت داشت، از شما نیز نفرت خواهد داشت»، پادشاه گفت. «اما دل قوی دارید: من بر دنیا پیروز شدم.» و هر قطره خونی که برای وفاداری ریخته شود، بذری از جلال ابدی خواهد شد.

حتی اگر خاندان تو از تو روی برگرداند، تو از آنها روی برنگردان. تو از خویشاوندان خونی خود دست نمیکشی و دشمن آنها نمیشوی. برعکس، از این پس تو سفیر پادشاه در خانهی خود هستی. بنابراین، به نفرت با صلح، به نفرین با برکت، به آزار با وفاداری پاسخ بده. شاید از طریق تو پدر بزرگ جستجوی قانونی خود را در خاندان تو آغاز کند.

اما دشمن جنگ خود را متوقف نکرد. در طول قرون، او تلاش کرد تا مردم این داستان را فراموش کنند. او آنها را قانع کرد که آن را افسانهای مانند اساطیر ملل جهان بدانند. او حقیقت را با دروغ جایگزین کرد. او بتهای جدید، منجیان جدید و راههای جدیدی پیشنهاد کرد. او وارث را مسخره کرد. او پیروان او را آزار داد. او تلاش کرد تا خاطره خانه پدر را پاک کند. اما او به هیچ چیز نرسید. امپراتوریها ناپدید شدند. ایدئولوژیها فروپاشیدند. پادشاهان آمدند و رفتند. اما خبر خوش همچنان طنینانداز بود. و صدای وارث تا به امروز تبعیدیان را به خانه فرا میخواند.

امروز این فراخوان به سویِ توست. اگر این سخنان را میشنوی و احساس میکنی که حسرتِ خانۀ از دسترفته، دلت را میفشارد، بدان: پدر هماکنون به سویِ تو مینگرد. پادشاه عیسی زنده است. دست او دراز است. روی برمگردان.

فصل ۸
بازسازی نهایی جهان
این داستان با این که ما به سادگی درونِ دیوارهای خانه پناه گرفتیم، پایان نمییابد. پادشاهِ ما پیروز است، هدف او باشکوه است: او وعده داده است که هر آنچه را ویران شده، شفا دهد و نوسازد.

روزی فرا میرسد که پادشاه عیسی، با قدرتی عظیم و جلالی بسیار، در برابرِ دیدگانِ تمامِ جهان، به زمین بازخواهد گشت. او بیابان را برای همیشه محو خواهد کرد و دشمن را به زندان خواهد افکند. او آفرینشِ نو را به انجام خواهد رساند: پیکرهایِ فرزندانِ وفادارِ خود را به جاودانگی برخواهد انگیخت و خودِ زمین را دگرگون خواهد ساخت.

و در آن روز او مار باستانی — شیطان — و تمام فرشتگان شرور او را خواهد بست و آنها را برای همیشه به زندان خواهد انداخت، تا دیگر هرگز ملتها را فریب ندهند و فرزندان پدر را ندزدند.

سرزمینهایی که از جنگها سوختهاند، دوباره شکوفا خواهند شد. مردمانی که با نسلکشی، تبعید و دشمنیهای قبیلهای چندین قرنه تقسیم شدهاند، برای همیشه سلاحهای خود را بر زمین خواهند گذاشت.

دیگر بیگانگان نخواهند بود — همه مؤمنان به عنوان یک ملت بزرگ گرد هم میآیند و در صلح مطلق بر سر یک میز مینشینند. در آنجا هرگز تبعید، شرم، بیعدالتی، اشک و مرگ نخواهد بود.

اما این بازسازی تنها بازسازی صلح نیست. در مرکز این میز تنها یک ضیافت نیست، بلکه یک عروسی است. زیرا در آن روز پادشاه عیسی در برابر قوم خود نه تنها به عنوان یک حاکم، بلکه به عنوان داماد ظاهر خواهد شد. او قرنها به دنبال عروسی در بیابان بود که در شرم پوشیده شده بود تا او را با خون خود بشوید و با لباسهای افتخار خود بپوشاند. و ساعتی خواهد آمد که عروس - گردهمایی وفاداران از تمام قبایل، زبانها و ملتها - به دیدار او خواهد آمد. میز آماده است. داماد دست عروس را میگیرد و آنها یکی میشوند. برای همیشه. هیچ خیانتی، هیچ دسیسهای، هیچ از دست دادنی نیست. زیرا ضیافت عروسی بره نقطه اوج بازسازی همه چیز است: زمانی که جهان با عشق به خالق خود میپیوندد.

و پادشاهِ ما در آن روز معجزهای دیگر به انجام خواهد رساند. ما دقیقاً نمیدانیم که او چگونه کسانی را که بدون شنیدنِ نامش از بیابان رفتهاند، داوری خواهد کرد. امّا دلِ او را میشناسیم: اوست که نود و نه گوسفند را رها میکند تا یکی را بیابد. عدالتِ او، هرگز تسلیمِ رحمتِ او نخواهد شد. هر آنچه را که دشمن از طریقِ فریب و نادانی به سرقت برده، پادشاه با حکمتی کامل، داوری خواهد کرد. ما میتوانیم نیاکانِ خود را به او بسپاریم، زیرا او داورِ نیک و عادل است.

پدر بزرگ مقدس خود با فرزندانش خواهد بود. او هر اشکی را از چشمانشان پاک خواهد کرد و دیگر مرگی نخواهد بود؛ نه ماتم، نه گریه، نه درد دیگر نخواهد بود، زیرا چیزهای پیشین گذشتهاند. ما خانه ابدی و غیرقابل تخریب خود را خواهیم یافت، جایی که زیر حکومت عادلانه، امن و صادقانه پادشاه باشکوه خود به شادی ابدی خواهیم رسید. و در این خانه، ما فقط رعیت نخواهیم بود — ما اعضای خانواده او، عروس او، فرزندان محبوب او خواهیم بود که با پدر، پسر و روحالقدس بر سر یک میز برای همیشه نشستهایم.

امروز درِ خانه هنوز باز است. صدای وارث هنوز تبعیدیان را به خانه فرا میخواند. دست او هنوز به سوی کسانی که در تاریکی سرگردانند دراز است. از آن روی برنگردان. حقیقت را دربارهٔ خود بپذیر. ما فقط اشتباه نکردیم. ما علیه پادشاه شوریدیم. ما راههای خود را رفتیم و از خانهٔ پدر دور شدیم. اما به همین دلیل عیسی آمد. او ننگ ما را بر خود گرفت. او گناه را شکست داد. او مرگ را شکست داد. او راه خانه را باز کرد. در برابر خدا توبه کن. به عیسی مسیح اعتماد کن. از زیر قدرت تاریکی بیرون بیا و زیر سایهٔ پادشاه وارد شو. و سپس خانهٔ پدر خانهٔ تو خواهد شد و قوم او قوم تو. تا زمانی که صدای او هنوز شنیده میشود، قلب خود را سخت مکن. این دربارهٔ دین نیست. این دربارهٔ بازگشت به خانه است. پدر به دنبال فرزندان گمشدهٔ خود میگردد. عیسی آمد تا آنها را پیدا کند و بازگرداند. خانه هنوز منتظر است. پدر هنوز منتظر است. آیا به خانه بازخواهی گشت؟
